سال 1969 در یک مدرسه سختگیرانه دخترانه انگلیسی است که در آن ابی کاریزماتیک و لیدیای شدید و مشکل دار بهترین دوستان هستند. پس از وقوع یک فاجعه در مدرسه، یک بیماری همه گیر غش مرموز رخ می دهد که ثبات همه را تهدید می کند ...
پس از تلاش برای نجات مردی در ریل مترو، دو نوجوان در اتاقی بیدار می شوند که یک کره سیاه مرموز بر آن تسلط دارد و آنها را برای شکار و کشتن بیگانگان مخفی شده در زمین می فرستد.
هنگامی که یک کشیش توسط ایمان مرئی یک واعظ گوشه خیابان متزلزل می شود، به او یادآوری می شود که اعتقاد واقعی همیشه مستلزم عمل است. پاسخ او شعله ور سفری می شود که هر کسی را که لمس می کند به گونه ای تحت تاثیر قرار می دهد که فقط خدا می تواند ارکستر کند...
پدری که از وضعیت اجتماعی «کم امتیاز» خود رنج می برد، از شهرت جدید پسرش به عنوان یک پسر نابغه بهره می برد. او نمی داند که رازی که در دل دارد همان چیزی را که بیشتر دوست دارد را از بین می برد.