دختر جوانی در تابوت از خواب بیدار می شود که از سر آسیب دیده است و هویت خود را به یاد نمی آورد. او به سرعت متوجه می شود که توسط یک قاتل زنجیره ای ربوده شده است و باید برای زنده ماندن بجنگد.
یک زن جوان تلاش می کند تا با مراجعه به یک مرکز بهداشت روان، فوبیای خود را از مرد غوغایی درمان کند، اما خیلی دیر متوجه می شود که اکنون با درماندگی در دام بزرگترین ترس خود اسیر شده است.
دختری 16 ساله از اردوگاه به خانه برمی گردد و متوجه می شود که مادرش دوست پسر جدیدی دارد، دوست پسری که او قصد دارد با او ازدواج کند. مردی که جذابیت، هوش و زیبایی اش باعث می شود که انگار اصلا انسان نیست.