در پایان قرن نوزدهم، یک کشیش جوان دانمارکی به قسمتی دورافتاده از ایسلند فرستاده می شود. هر چه او عمیقتر به مناظر ایسلندی سفر میکند، بیشتر احساس واقعیت، مأموریت و احساس وظیفهاش را از دست میدهد.
هنگامی که رجب ایودیک و بهترین دوستش نورالله تصمیم می گیرند از خانه روستایی که از مادربزرگش به رجب منتقل شده بود دیدن کنند، آنها خود را در تلاش برای نجات دهکده و جنگل های اطراف می بینند.
هیتوری "بوچی چان" گوتوه یک دختر دبیرستانی تنها است که قلبش در گیتار او نهفته است. یک روز، او نیجیکا ایجیچی را ملاقات می کند و به "کسوکو بند" می پیوندد. پس از آن، زندگی روزمره او کم کم شروع به تغییر می کند.