ریدلی و مادرش به استرالیای غربی نقل مکان می کنند و با پدربزرگ جدا شده اسپنسر زندگی می کنند. ریدلی در بیرون از خانه گم می شود، اما یک دینگو، باکلی را نجات می دهد، که یک پیوند ایجاد می کند.
اوگلی ها که به دنبال خانه ای جدید می گردند به دهکده زیبا و آرام اسملیویل ختم می شوند. متأسفانه اسملیویل یک مشکل بدبو دارد: زبالهدان محلی محل را خراب میکند. باید کاری کرد.
جونا تمام عمرش را در یتیم خانه زندگی کرده است. یک روز یک گوریل می آید و او را به فرزندی قبول می کند. مدتی طول می کشد تا جونا به مادر جدیدش عادت کند، اما درست زمانی که همه چیز خوب می شود، مقامات محلی آنها را تهدید می کنند...
باستر، 11 ساله، همه چیز را در مورد زندگی خود دوست دارد. او خوشبین است که میداند کار میتواند سخت شود، اما اگر کمی جادو و عشق زیادی به کار ببندید، همه چیز درست میشود.
برای پیوستن به آدرین در شانگهای، مارینت به دیدن عمویش وانگ می رود که سالگرد او را جشن می گیرد. اما، به محض ورود او به چین، کیف او با تیکی در داخل دزدیده می شود، که او باید مخفیانه به لا تبدیل شود...