بنجامین باتن، متولد سال 1918 با وضعیت جسمانی یک مرد مسن، برعکس پیر می شود. او تا زمانی که در سال 2003 در کودکی می میرد، عشق و جدایی، وجد و اندوه و بی زمانی را تجربه می کند.
در قرون وسطی، خدمتکار جوانی که از دست اربابش می گریزد به صومعه ای پر از راهبه های بی ثبات از نظر عاطفی پناه می برد. او که به عنوان یک مرد ناشنوا لال معرفی می شود، باید برای حفظ پوشش خود بجنگد، زیرا راهبه ها سعی می کنند در برابر وسوسه مقاومت کنند.
در این فیلم، لی جئوک یو شاعر محترمی است که به شاگرد 30 ساله خود، سئو جی وو، علاقه دارد. وقتی هان یون-گیو 17 ساله وارد تصویر می شود، دنیای این دو مرد متزلزل می شود.
النا و جیک در شب سال نو به طور اتفاقی با هم ملاقات می کنند و برای یک تاکسی با هم بحث می کنند. با این حال، آنها به جای اینکه پس از تاکسی مشترک به راه های جداگانه بروند، یک رابطه مصمم را آغاز می کنند.