A teen girl in 1970s Berlin becomes addicted to heroin. همه چیز در زندگی او به آرامی شروع به تحریف و ناپدید شدن می کند زیرا او با خدمه کوچکی از معتادان دوست می شود و عاشق یک فاحشه مرد معتاد به مواد مخدر می شود.
یک دزد خرده پا که شباهت کاملی به جنگ سالار سامورایی دارد به عنوان دوبلور لرد استخدام می شود. وقتی جنگ سالار بعداً می میرد، دزد مجبور می شود به جای او اسلحه به دست بگیرد.
دو دوست قدیمی برای شام ملاقات می کنند. همانطور که یکی حکایت هایی را بیان می کند که تجربیات خود را به تفصیل بیان می کند، دیگری متوجه جهان بینی های متفاوت آنها می شود.
مانا کوتانی سال ها با سومیره اوتسوکی دوست بود. او شیوه های آزادانه و جذابیت اسرارآمیز سومیر را تحسین می کرد، اما سومیر ارتباط خود را با او قطع کرد. بعداً، مانا خبر مرگ سومیر را می شنود که نمی تواند از پس آن بربیاید.